هديه هديه ، تا این لحظه: 15 سال و 8 ماه و 16 روز سن داره

هديه خانم، مغز بادوم

روزهایی که گذشت

سلام عزیزکم ناز گل مامان توی هفته ای که گذشت اول هفته سرما خوردی و تب کردی و دوباره واکسنت عقب افتاد روز پنج شنبه  صبح رفتیم آرایشگاه و یه کم موهای شمار و مرتب کردیم البته بگم همراه با گریه و ضجه و ناله و جیغ و فریاد و... خلاصه در زمینه پشیمون کردن من هر کاری تونستی انجام دادی پنج شنبه عصر جشن نامزدی دختر عمو مژگان بود  کلی به همه خوش گذشت و حسابی زدیم و رقصیدیم  تازه داداش داوود اینام اومده بودن روز جمعه هم روز مهندس بود و من و بابایی دعوت بودیم به جشن بزرگداشت این روز  که البته شما هم همراه ما بودی و طبق معمول مجبور شدیم قبل از تموم شدن مراسم برگردیم خونه   دخترکم ...
6 اسفند 1390

معجزه ای به نام هدیه(خاطراته تلخ دایی احمد)

سلام هدیه جونم امروز دایی که خیلی دلش از دستت پره میخواد برات بنویسه دو شب پیش دایی میخواست بخوابه ساعت ٢ شب بود که یه دفعه گوشیه مامان اکرم زنگ خورد و مامان اکرم دوید در و باز کرد. یه دفه دیدم یکی دره اتاقه منو باز کردو اومد توی اتاق گفت نخواب امشب اتاقت ماله ماست . اره اون مامانت بود که همیشه منو اذیت میکنه .من همین طوری مونده بودم که این کیه چی شده اینجا چه خبره اصلا خوابم یا بیدار....؟؟؟؟؟ اره مامانت و بابات یه دفه تصمیم گرفتن بیانو به ما هم هیچی نگن البته بگم که اینا همش تقصیره تو بوده اخه مامانت تا قبل از اینکه تو به دنیا بیای اصلا اینجوری نبود به هر حال من خیلی قاطی کرده بودم که یعنی چه این چه وضعیه که یه دفه ت...
27 بهمن 1390

براي داداش داوود عزيز

عزيزم  دختر نازنينم از بين تمام عكسهايي كه تا حالا از تو گرفتم داداش داوود از اين يكي خوشش اومده منم امروز فقط به خاطر اون كه برام خيلي عزيزه اين عكس رو اينجا ميذارم دختر مامان الان خوابيدي اميدوارم خوابهاي خوب ببيني     ...
27 بهمن 1390

آب و خاك نياكان

دختر نازنينم اين چهارمين بار كه به ييلاق خانواده پدري رفتي  جايي كه پدرت بي اندازه اونو دوست داره و اميدوار كه تو هم روزي دوست داشته باشي عزيزم ريشه ها مهم هستن اينكه از كجا اومدي و از چه خانواده اي هستي مهمه اما مامان هميشه دوست داره بدوني كه قبل از ريشه ادم ها اين وجود اونهاست كه با ارزشه عزيزم بابايي و ماماني عاشقت هستن.          ...
27 بهمن 1390

مهموني

عزيز دلم چند روزه كه خونه مامان اكرم مهمون هستيم اينجا همه به ديدنت ميان و از بازي با تو لذت مي برن عزيزترينم مادرجون ربابه كلي برات سوغات آورده ازهمه بيشتر براي تو خريد كرده نازنينم اين روزها براي مامان شيرينتر از بقيه روزهاست اميدوارم تو هم لذتي رو كه مامان از بودن در كنار خانوادش ميبره با تمام وجود درك كني
27 بهمن 1390

دريا

    دختر نازم امروز براي اولين بار دريا رو ديدي اما برخلاف انتظار من و بابا چندان هيجان زده نشدي يعني اونقدر كه براي چراغ هاي عابر خيابون و يا درخت هاي كنار جاده دست و پا مي زدي ما فكر مي كرديم با ديدن دريا بال در مي اري اما فقط اخم كردي و تماشا كردي  شايد هم زيبايي دريا تو رو به عالم رويا برده بود همون تور كه هميشه مامان رو مي بره دوست دارم گلم ...
27 بهمن 1390

هدیه برای هدیه کوچک من

سلام جوجو این روزا خیلی خوش به حالت شده کلی هدیه گرفتی جوجوی مامان چند روز پیش بابا برای دختر قشنگش دو تا زنگوله خریدو تو هم اونقدر اونارو دوست داشتی که دیگه به جغجغه های خودت حتی نگاه هم نمیکردی   بعد هم دو روز بعد مامان اکرم از راه رسید و این اسباب بازی هارو برات آورد.         حسابی خوش به حالت شده جوجو دوست دارم . مامان ...
27 بهمن 1390